ني ني نازه

اولین آزمایش نی نی

1392/9/13 0:46
نویسنده : نسرين كانطوري
973 بازدید
اشتراک گذاری

 

 به نام آفريننده خوبي ها

 

ســــــــــــــــــــــلام و صد سلام

 

 

 

فنقلي من خوبي؟ امروز چهارشنبه است 92/8/1 يادته كه گفته بودم دكتر واسم آزمايش نوشته بود

تاببينهبدنم آمادگي نگه داشتن تو رو تو دلم دارم يا نهيادته؟ اگر كه نه لنگه باباتي

خب روز آزمايش فرا رسيدشکلک های بامزه 517باباتم مثله اين سرخوشا اصلا تو خون اين اقوامه باباته اي سحر خيزيشکلک ساده 979

نگو مادر غر نميزنم شکلک های بامزه 674آخه اگه بدوني منو ساعت چند بيدار كرده واسه آزمايش؟ساعت 5 صبح تو اي

سرماتازشم ببين نيومده داري منو ميكني دوم شخصا نزار اوله كاري همو بزنيما

نزاشته من از ساعت8 شبديشبش چيزي بخورم...ظالم بودن اخه چقدر...مادر بيا نجاتم بدهمنم

خوابم نبرد كه اومدم اينجا وبلاگتو تكميل كردم تا ساعت 1 بامداد...ببين چه مادريمموقعه اي كه

آماده شدم بخوابم مگه خوابم ميبرد ... فكرم هزار جا ميرفتبه تو فكر ميكردم عشقم كه ببينم

چه گلي به سر من ميزني مادر جانيه دفعه يادم افتاد كه من آزمايش بعد صبحانه ام دارم... به

خودم گفتم بهتره كه آبميوه نخورم قندم بزنه بالا اونوقت ايراد بگيرنبه شوهري جان گفتم يادت نره

لقمه درست كنيولي انگار به خودم گفته بودم منم كه حرف گوش كن رفتم نصفه شبي

لقمه درست كردمباباجونتم بهش گفته بودم كاهو بخره رفته بود جد و آباد كاهو ها رو خريده بودsmileyآورده بود رفتم اونم رديفش كردم گزاشتم تو يخچالجات خالي لقمه نون پنير سبزي

درست كردم تو يه يه ظرفم خرما برداشتم يه پرتغالم برداشتم بعد گذاشتمتو يه كيسه گذاشتم تو

يخچال كه باباجون صبح ببينه خوشحال بشهخلاصه دوباره اماده شدم واسه خواب تا ساعت 2 طول

كشيد بخوابمطوليم نكشيد گوشيه بابات زنگ خورد...دلينگ ديلينگ صدا مياد

صداي زنگه ساعته...هيچي نشده ساعت 5 صبح شده بود...بابا جون زودي بلند شد رفت دست و

صورتشو شست امود كه حاضر بشه...انقدر ذوق داشت هول بود گفتم تو برو آزمايش بده انشاالله مادر

خوبي بشي....والا... منم به زور و ناز رفتم صورتمو شستم امدم...سر صبح داشتم از گرسنگي غش

ميكردم... اما فقط به خاطره تو تحمل كردم و چيزي نخوردم...زود حاضر شدم... به بابا جونيت گفتم در

يخچالو باز كن خوراكيارو بردار... وقتي ديد كلي تعجب كرد... گفت مگه داريم ميريم پيكنيك...كلي سر صبح

خنديديم...بعد كه حاضر شديم...باباجون رفت سراغه رخشش... گفت كاپشنو منو بپوش يخ نزدي دختر...

منم پوشيدم اما دستام توش گم شدن...كلي واسم بزرگ بودش...توش غرق شدم مادر...بعد بابا موتور و

روشن كردو به راه افتاديم... توراه من كلي واسه بابات حرف زدم تا سرگرم بشه...اما داشتيم يخ ميزديم

 

زود رسيديم بيمارستان بابا جون... وقتي رفتم آزمايشگاه ساعت تازه 6.5 بودش هنوز هيچكدوم از كاركنان

نيومده بودن... تازه زرنگ تر از ما هم زودتر اومده بودن...تا 8 همش باهم حرف زديم انگار واسه هم لا لايي

ميگفتيم... جوفتمون خوابمون گرفته بود...وقتي ديگه كاركنانش اومدن بابا جون رفت تو صف كه كارمونو

رديف كنه... از اونجا كه بابا اونجا كار ميكنه...كلي تو صف وايستاديم... وقتي كه برگه آزمايشو گرفتيم

 

رفت داد به آزمايشگاهيه كه كارمونو جلو بندازن... كه خداروشكر تو اين مورد موفق شدش...هيچي ديگه

منتظر شديم اسمه مامان جونتو بخونن... يكي دو نفر همينطوري ميرفتن تو ديگه داشتم كلافه ميشدم...

كه يدفعه صدا كردن...خانوم نسرين كانطوري...كلي كيف كردم...انگار كه برنده جايزه نوبل شده بودم...

(خودم نميدونم اين جايزه چيه از بابا ميپرسم اومدي واست توضيح ميدم)... تنهايي رفتم تو و بهم چندتا

شيشه دادن كه بايد پر ميشد از خون... با اعتماد به نفس قوي رفتم تو... ديدم يه خانومه نسبتا تپلي

منتظر منه واسه گرفتن خون كه بدتر از من خواب بود چشماش...نگران بودم به جايه اينكه از دستم خون

بگيره از پام بگيره ... والا مادر جان...خلاصه ازم شماره تلفنمو گرفت...آزمايشمو واسم توضيح داد كه يه

آزمايش قند بعد از صبحانه هم داري... خودم از اين موضوع خبر داشتم... گفت مگه قند داري؟ ميخواستم

بگم نه كله قند دارم اگه زحمتي نيست خودت بشكنش...گفتم نه اين آزمايشم واسه قبل از بارداريه...

شروع كرد مادر جونم ... چند سالته؟ چه خبرته ميخواي بچه بياري... خودت بچه اي...از اين حرفايه

دلسرد كننده... منم گفتم ني ني كه با آدم كار نداره خوب هم هست من دوسش دارم...كلا ساكت شد

ديگه... بعد آماده شد واسه گرفتن خون... من آماده كه بودم... اصلا در د نداشت...مامان قويي داريا

گفت برو صبحانتو بخور...بعد دو ساعت بيا... گفت برو آزمايش جـــــــيشتم... بده...منم رفتم سريع زود

كارم تموم شدش اومدم بيرون... بدو بدو اومدم پيشه بابا جونت...بعد كلي ازم سوال پرسيد...بعد گفت

بريم صبحونتو بخور كه بعدش دوباره آزمايش بدي...رفتيم تو يه راهرويي كه خيلي سرد بودش...اما گرم تر

از بيرون بودش... اونجا چندتا كارگر داشتن تو يه اتاق بنايي ميكردن همش منو نگاه ميكردن منم

ميترسيدم...شروع كردم مثل نخوردها لقمه رو به خوردن...بابايه مهربونم گفت من ميرم چايي بگيرم...منم

با وجوده ترس از اون كارگرا گفتم برو... اما زودي بابا برگشت...بعد...يكي از آزمايش هاي مربوط به تو ني

ني جونم بيمارستان نداشت...مجبور بوديم بريم بيرون انجام بديم...اما يه آزمايشگاه نزديك بيمارستان بود

پياده رفتيم اونجا كه طول بكشه...آخه 2 ساعت ديگه ادامه آزمايشمو بدم...تو راه كلي مسخره بازي در

آورديم خنديديم...اما وقتي زسيديم به آزمايشگاه ديديم به به فرش قرمز زير پامون پهن كردن...ام يه

مگسم تو آزمايشگاه پر نميزد... دوباره دوست بابايي اونجا كار ميكردش..سريع كارمونو راه انداخت... اون

يكي دستمم سوراخ كردن...بابا جونت داشت به من ميخنديد...داشتم خون ميدادم...نامرد...

وقتي كارم تموم شدش...رفتيم حوالي بيمارستان دور بزنيم تا زمان بگذره... من داشتم يخ ميزدم...خب

خون داده بود بابا جان...مجبور شدم اون كاپشنه گامبالو رو تنم كنم...كه همه يه جوري منو با اون كاپشن

ميكردن ..كه انگار تابستونه من كاپشن تنم..يا اينكه لخت اومدم بيرون...حالا خودشون هم پالتو پوشيده

بودن هم پوتين....نميدونم والا كفري شده بودم شديد...نميشد كاريش كنم آخه سردم بودش...هي به

بابا گفتم خون دادم برام جايزه بخر گوش نداد كه نداد...گفت بريم جيگر بخوريم...منم نرفتم...سر صبح

جيگر..ميدونست كي بايد پيشنهاد بده...بالاخره انقدر دور زديم سرمون گيج رفتش... ساعت 10 شدش

وقت وقته آزمايش بود... براي محكم كاري بيشتر يه حدود نيم ساعتم تو يه راهرو نشستيم...وقتش رسيد

باهم رفتيم طرف آزمايشگاه باهم رفتيم داخل اسممو گفتمو يه شيشه دادو گفت برو داخل دلم ميخواست

همون خانوم صبح باشه كه از شانسم نبود يه دختر ديگه بود... گفتم واي الان داغونم ميكنه با خون

گرفتنش ولي خدايي بد نبود خوب گرفت ... ولي انقدر دستش سرد بود من بدتر لرز گرفتم...خلاصه

آزمايشو دادمو رفتيم بيرون كه سوار قيژ قيژ بشيم... كلي از دوستاي بابايي رو ديديم ... نگران نباش يه

روز توام ميري ميبيني...من مجبور شدم دوباره اون كاپشن خوشگل رو بپوشم بشم مسخره عام و خاص

هيچي ديگه بابايه ناقلا راه و عوض كرد رفتيم به سمت بازار...منم كلي خوشحال و شنگول...ولي حالم

خوب نبود... عزيزم آخه كلي خون دادم اونم نه يه ذره...عيب نداره مادرم ديگه...و تو راه بدجور هوس

ماكاراني كرده بودم... بابا جوني گفت بزار زنگ بزنيم به مامان جون بريم خودمونو بندازيم اونجا... از

شانسم زنگ زدم گوشي رو بر نداشت تيرم به سنگ خوردش...كلي ناراحت شدم همچنان در راه بوديم

باباجونت گفت ما كه نزر داريم واسه پرچم بهتره كه بريم از همين بازار بخريم منم كلي ذوق كردم. گفتم

باشه... رفتيم رفتيم كه رسيديم به قسمت وسايل ماه محرم يه گشتي اونجا زديم و يه پرچم واسه خونه 

خودمون خريديم... يه دونه هم واسه هيئت امام حسين كه نزر داشتيم.

بعد يه گشتي هم تو بازار زديم يه دفعه خوده مامان جون زنگ زد ماهم گفتيم ناهار ميايم اونجا بي زحمت

ماكاراني بزار اونم كلي خوشحال شدش...انقدر كه تو راه با بابا جونت حرف زدما كلي خسته شدم

تصميم گرفتم تا خونه ساكت باشم بابت اين موضوع هم بابات كلي خنده اش گرفته بود...رسيديم خونه

من يه آبي به صورتم زدم... رختخواب كه همينطوري پهن بود به اميد اينكه شب قراره من اونجا بخوابم.

لباس عوض كرديمو رفتيم خونه مامان جون...مامان جون كلي با شربت و خوراكيايه خوشمزه ازمون

پذيرايي كرد... تا بابا جون از سركار بياد ما يه چرتي زديم...تا اومدش مهلت نداديم سفره پهن كرديم و

وسايلو آورديم...حمله ور شديم به ماكاراني حالا نخور كي بخور...با ترشي جات خالي ماماني...انقدر

خوردما حالم بد شد به خدا... دلو رودم قاطي كردن...بعد ناهار خوابيديم تا ساعت 5 بعد بلند شديم ميوه

چايي خورديمو اومديم به سمت خونه كه بابايي آماده بشه بره سركارش...منم زياد حالم خوب نبود گفتم

كه منو ببره خونه عزيز جونه تو تو راهم من يكم خريد داشتم انجام دادم بعد منو برد تو راه اونجا گذاشت

عزيزم خونه نبود رفتم خونه ننه تا عزيز از پياده روي اومدش...شام املت درست كرده بود دايي هم اومد

اونا هم خوراك لوبيا داشتن خلاصه خورديم و كلي با زن دايي گپ زديم تا ساعت 11 ديگه اونا هم رفتن

من موندم و عزيز و آقا جون...كارارو باهم كرديم... بعد رختخواب پهن كرديمو باهم خوابيديم...عشقه مامان

روز پر مشغله اي داشتيم اما چون همش به خاطر تو بود خوب بود خوش گذشت...دوستت داريم.

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ني ني نازه می باشد