اولين خاطره من و ني ني و باباش
به نام آفريننده مامانو باباي ني نينه
ســـــــــــــلـــــــــــام
قربونه قدت برم..ني ني من كه هنوز نه در راهي نه تو راهي.gif)
اما دوست دارم به يادت باهات حرف بزنم اميد من 
من و بابا جونت از سال 92 تصميم گرفتيم يه نخودي به جمعمون اضافه كنيم!
هم خود بابايت پيشنهاد داد هم من جفتمون راضي بوديم....اما بابايي نگران من بود ....ميگفت كه واسه
تو زوده آخه عشقم وزنمم كمه 45 كيلو ام....البته بگما در حد خودم خوبم مامان قشنگي داري
بعدشم بابا جونت بيشتر نگران تو بود
در ظاهر نگران من بودش چون من بايد 9 ماه تموم نگرت
ميداشتم تا بياي بغلمون
نگران تو بوده كه يه وقت نفس باباش چيزيش نشه....خدا شانس بده
...والا....
منم چون وجود تو رو تو زندگيممون دوست داشتم به بابا رامين قول دادم كه تپل بشم
چه كنم ديگه؟ مادر يعني از خود گذشتگي
بابا هم قبول كردش...چون
توروخيلي دوست داره
ولي بگما...اول من بعدم تو مامان جونم وگرنه دعوامون ميشه.
بعد از اين تصميم مهم....يه وقت دكتر گرفتيم به اتفاق بابا رامين و مامان نسرين...چي گفتما مگه به غير
ما دوتا ممكنه كسه ديگه اي بره
ديگه ديگه.....نسرينه ديگه 
وقت دكترمون چهارشنبه 1 آبان بودش ساعت 4 بعد ازظهر....به عبارتي...92/8/1
باباجونت انقدر خوشحال بودش كه يه جوري تيپ زد بريم دكتر انگار داشت ميرفت عروسي 
ايشالله عروسيت مامان جونم
منم تريپ زدم بدجور
بابا گفت دفترچه منم بردار
اگه خواست واسه منم آزمايش بنويسه ...من كه تابع شوهر سريع برداشتم 
ديگه هيچي بابات سريع موتورشو روشن كرد عين فشنگ
منم پريدم تركش...بزن بريم شوهر...ني ني در راه است
قيژ ويژ...قيژ...ويژژژ...
خلاصه بعد از اين قـــــــــيـــــــژ ويــــــژا رسيديم مطب دكتر احمد خاني
منم طبق معمول بدنم سرده سرد شد تنم ميلزيد
باباتم دستو منو گرفته بود تا گرمش كنه...از
پله ها رفتيم بالا دينگ دينگ
صدايه زنگ بود مادر جان...
رفتيم داخل مطب كارتمو مثل نشان ميتي كومان (بعدم اومدي واست كارتونشو تعريف ميكنم) در آوردم
دادم دسته خانوم منشي
يه نگاهي بهم انداخت گفت دير اومدي...منم نيش خند زدم و گفتم
ترافيك بودم
مادر جان بد جنسا جايه منو دادن به كسي ديگه..عيب نداره عصابي نشو...بعد
اون ميريم تو...رفتيم تو پيش خانوم دكتر مهربون يه روز ميبرمت نشونت ميدم جيگرم....انقدر مهربون كه من
ديدمشآرومه آروم شدم
يه سري قبلش سونوگرافي رفته بودم واسه معاينه خودم اونا رو بهش
دادم نگاه كرد تو پپروندم نوشتو...نترس مامان همچيم نرمال بودش...
بعد بابات...صدايي صاف كرد
تكوني خورد...گفت:
خانوم دكتر ما تصميم داريم يه كوچولو بياريم...
منم از اين حالت بابات از خنده دور از جونم داشتم ميمردم...اما جلو خودم گرفتم
خانوم دكتر گفت به به عجب تصميمه مهمي...
كلي دكتر خوشحال شد...گفت : دختر گلم دفترچتو بده آزمايشات و بنويسم ببينم وضعيت بدنت چطوريه؟
آمادس واسه اومدن ني ني؟...ني ني جونم واسم دعا كن سالم باشم
كه زودي بياي...
گفت واسه همسرتم نياز به آزمايش نيستش...
دوباره باباي جيگولت
تكوني خورد و گفت: خانوم دكتر ميشه روش آوردن نيني رو توضيح بديد؟ دكترم از خدا خواسته گفت يه ورق برات مينويسم به عنوان مشقت
خلاصه كلي
با شكل و مثال ها ي جالب و خنده دار ...كنجكاو نشو فدات بشم بعدم خودت بزرگ ميشي ميفهمي
واسه ما توضيح دادش...توضيح دادو كليم خنديدم
گفت بعد آزمايشات بيا دوباره ببينم اوضاع
از چه قراره...يه پمادم بهم دادش...فضولي موقوف
منو باباتم انگار همون دقيقه يه ني ني بهمون داده
بودن ذوق زده مثل فنر ازجامون بلند شديم رفتيم بيرون
پولو حساب كرديم...چي بگم مادر آره بابا
زندگي خرج داره
بعد خوشحالو سر خوش سوار بر رخش شديم
تو راه كلي باهام گفتيمو خنديديم راجب آينده تو مامانم
تو راهم انقلاب وايستاديم بابا داروي منو گرفت منم يه شامپو
فوم صورتگرفتم...ماركشونميگم تبليغ
ميشه وقتي رسيديم خونه من از سرما يخ زده بودم
باباتمنو ازموتور پياده كرد بهزور...يكم نشسيتم بعد من طبق معمول مادر جونم كوزت شدم
(داستانه اينم براتميگم).
راستشو بخواي عزيزم مامانت خيلي كار ميكنه اما خيلي طول ميده
روز قبل از دكتر جاروبرقي
زدم كل خونه تموم شدش...اما طبق معمول آشپزخونه
حمام
دستشويي
مونده بود عجيجم كه آشپزخونه رو صبح تميز كرده بودم...حمام هم باباي عزيز و دل انگيز شستش
منم كيف كردم مادر جان..بابات هميشه به من كمك ميكنه ....در گوشتو بيار
(بابات خيليمرد خوب و مهربونيه و كمك دست شديد منه)
پس كجا ميمونه آهان آفرين
باهوش... دستشويي مونده بودش...كه وقت نكردم اونجا رو بشورم كليم خسته شده بودم
ديگه
نتونستم اونجا رو بشورم اون روزم ناهار مامان جونم استنبولي داشتيم جات خالي با نيمرو
ديگه بعد از ناهارم استراحت كرديمو منم رفتم ظرفا رو شستم
بعد ديگه حاضر شديم رفتيم
واسه دكتر وقتيم كه برگشتيم انقدر منم شنگول بودم
رفتم به جنگ با دستشويي بابات گفت نرو
سرما ميخوري منم گفتم بزار بشورم كه خيالم تخت بشه گفت: پس برو اما زود بيا كه گرم بشي منم
وقتي كه شستمش چايي آماده كردم
با بيسكوييت وقتيم كه خورديمش يكم باهم پشت كامپيوتر
نشستيم
حتما ميپرسي پس شام چي؟ بابا جونت وقتي داشتيم ميرفتيم دكتر گفت
امروز
يه روز به ياد موندنيه پس بايد جشن بگيرمو
شام بريم بيرون...اولين خاطره ما با تو عزيزم 
مصادف شده بود با شب عيد غدير
پس بايد ميرفتيم ديدن عمو احمد و نرگس كوچولو
چونبابايت روز عيد شيفت بودش منم روز قبلش به خاله مرضيه
كه ببيني فكر كنم خيلي دوسش
داشتهباشي زنگ زدم
و هماهنگ كردم واسه شب نشيني...وقتي كه با بابا جونت چايي رو
خورديم منرفتم يه دوش آب گرم گرفتم كه يكم گرم بشم
وقتيم برگشتم با آقا رامين حاضر
شديم كه دوباره با رخششبريم خونه خاله مرضيه خونشون نزديكه اما چون ما بعدش ميخواستيم بريم
واسه اون شامه
رفتيم خونه خاله واسشون بستني قيفي خريدم ....واسه توام ميخرم
گلم
.يه ويفرم واسه نرگس...وقتي دادمش به نرگس كلي ذوق كرد
دختر خاله اته ديگه مامان
بايد باهم خوبباشيدا...يكي ديگم تو راه داره خاله مرضي
يه چند روز ديگه به دنيا مياد انوقت دو تا
دختر خاله داري...نرگس و فاطمه
يكم نشستيم گل گفتيموخـــــنــــــديــــــم
كه ديگه
وقت اين رسيد كه بريم از اونجا...جات خالي كلي ميوه و شيرينيخورديم داشتيم كه ميومديم ... عمو
احمد بهمون عيدي دادش آخه عشقه من عمو سيده
عيديا روواسه مامان جون
عمه جون
عمو جون
گرفتيمو فلنگو بستيم
بعد سوار بر موتورشديم رفتيم به سمت پيتزا
سعيد....واي تو راه غش كردم از ياد پيتزا وقتي رسيديم من سريع رفتم جاگرفتم ...بابا جونتم سريع منو رو آورد
من انتخاب كردمو رفت تو صف واسه گرفتنش
شامل پيتزا...همبرگر...سالاد...نوشابه...
اونجايي كه من انتخاب كرده بودم واسه نشستن يه
خانواده بودن كه نيني كوچولو داشتن منم فقط به اون زول زده بودم
شامو مثلنخوردها خورديم...وقتيم
كهخورديم يكمنشستيم بعد راه افتاديم سمتخونه
تو راه كليباهم شوخيكرديمو خنديديم
وقتي رسيديم ...كتريرو گذاشتم و يه چايي باهم خورديم...وقتي خورديم آماده شديم واسه خوابيدن
يكم اول باهم حرفزديم...بعدش ديگه سانسورميشه گلم
بعدش لالا كرديم تا صبح
كلي بهمون اين روز به ياد موندني خوش گذشت
كاش بياي وبهمون بيشتر خوش بگذره.
دوســــــــــــــــــــــــتــــــــــــــــت دارم 

اولين خاطره من و ني ني و باباش
